محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1934

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : « با او شدم و برفتم تا پيش عمر رسيدم و چون مرا ديد گفت : « از دست پسر مادر سائب چه مىكشم ؟ پسر مادر سائب با من چه مىكند ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان قضيه چيست ؟ » گفت : « واى تو ، آن شب كه رفتى ، وقتى خوابيدم فرشتگان پروردگار بيامدند و مرا سوى آن دو جعبه كشانيدند كه آتش از آن بر ميخاست ، بى پدر هر دو را بگير و ببر و به فروش و جزو مقررى و روزى مسلمانان منظور دار . » گويد : دو جعبه را ببردم و در مسجد كوفه نهادم ، بازرگانان بيامدند و عمرو بن حريث مخزومى آن را به دو هزار هزار از من خريد و به سرزمين عجمان برد و به چهار هزار هزار بفروخت و هنوز مالدارترين مردم كوفه است . زياد بن جبير گويد : پدرم مىگفت : « عمر بن خطاب وقتى به هرمزان امان داد به او گفت : « مرا پندى گوى . » هرمزان گفت : « قلمرو پارسيان سرى دارد و دو بال » گفتم : « سر كجاست ؟ » گفت : « در نهاوند است كه بندار آنجاست و چابكسواران كسرى و مردم اصفهان با ويند . » عمر گفت : « دو بال كجاست ؟ » گويد : هرمزان جايى را گفت كه من از ياد برده‌ام ، آنگاه گفت : « دو بال را قطع كن تا سر از كار بيفتد . » گفت : « اى دشمن خدا دروغ گفتى ، بلكه سر را قطع مىكنم و چون خدا آن را قطع كرد ، دو بال به كار نخواهد بود . » گويد : عمر مىخواست شخصا سوى نهاوند رود . اما گفتند : « اى امير مؤمنان ! ترا به خدا شخصا سر كجاست ؟ » گفت : « سوى سپاه عجمان مرو كه اگر